تبليغاتX
سکوت شب

چه چیز زیبا تر از برگ های باران شسته ؟

وقتی دلت بارانی شود و آسمان خدا ببارد

وقتی چشمت دریاچه ای شود و

رود ،خانه اش چشمان تو باشد

وقتی دلت هوایی شود و هوای آسمان گرفته باشد

بوی باران ، عطر تنت

چه چیز را به یادت می آورد خاتون قصه های مادر بزرگ

دلتنگ می شوی ؟

آسمان می بارد یا چشمان خیس تو اشتباه می کنند ؟

به چه می اندیشی ؟

به مهر گم شده در تقویم

به کدامین گذار شبانه و دل دادگی عاشقانه

شانه می خواهی برای گریه یا

گریه برای شانه هایی عاشقانه

بایست تپش های بی سامان ،

بایست گردش روزگار

بایست !

کدامین جاده را عازمی خاتون نقاشی های 7 سالگی

صبر کن !

جای تو در نقاشی های امروز و قصه های دیروز نیست

مبادا چشم باز کنی و نبینی اش

چشم بسته بمان خاتون خیال

بگذار مهر بگذرد

شاید فراموشت شود

راه آسمان و بی راهه های زمین

به اسمان نگاه کن روزها دنباله داری از آسمان می گذرد
که از قافله شب جا مانده است .


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط سمانه غلامی  | 


قبل از خواندن این غزل باید به یه نکته مهم اشاره کنم این شعر توسط آقای نجفی تصحیح شده و ایشون کمک های زیادی را در این حیطه به من کرده اند که ازشون بی نهایت سپاسگزارم و براشون آرزوی موفقیت روز افزون دارم .


"مهمان نیمه شب "

با مهر نو دوباره دلی پیـر می شـود
عکسی کنار پنجره دل گیر می شود

اشعار تازه ای که به جرم گرسنگی
زود از کنار حافظه تبخیر می شود

این کفش های معترضه با دهـان باز
حرفی نگفته طعمه تعمیـر مـی شود

دنبال شغل تـازه وشب بی نهار وشام
اصلا برای بودن خود سیـر می شود

یخچال های خـالی ومهمان نیمـه شـب
با این کرایه خانه که هی دیر می شود

بیمــاری وکسـالت فـرزند کـوچـکـش
هر شب اسیر نقطه تب گیر مـی شود

روزی برای عشـق خود از زندگی گذشت
در زندگـی از عشـق هم تحقیـر مـی شـود

حالا که راهی جز سراشیبی نمانده است
در آب پـاک هـرزگی تطهیر مـی شـود

این زن به اسکناس ودر آغـوش فاسقی
در بستری که هر شبه زنجیر می شود

مهرماه 1388







پی نوشت : دلم برای نوشته های قدیمی ام تنگ شده بود یکم جا به جایی توی پست ها خاطرات را دوباره زنده کرد .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط سمانه غلامی  | 

زلیخا می شوم در تمام هجاهای وامانده

تا تمام شوم با یوسفی که عزیز مصر می شود

در قلبی که وسعتش از مصر بیشتر نیست

شب تمام می شود ,

ماه غروب می کند,

سکوت می شکند .

من می مانم و نقشی که عاریه گرفته ام

و پائیزانی مملو از خش خش آرزوها ,

تب و تابی برای آغازی دوباره

ودعایی از من برای تو همچون دعای زلیخا برای یوسف

سرد می شود سکوت ,

اما می شکند لحظه ها .

می خوانم خدایی را که چهل سال خواندی اش,

من می مانم و آرزویی که برآورده می شود

و روزهایی که بر من به سختی عذاب گذشت ,

دعایی بدرقه راهت می کنم

پایانت پایان یوسف نباشد, زمانی عاشق شوی که زلیخایی نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط سمانه غلامی  | 

مثل هميشه در چارچوب پنجره اتاقم مي نشينم .

نا خود آگاه نگاهم گمشده اي را جستجو مي كند,

دو شب بود تنهايي هايم را با صدايش پر مي كرد,

اما ...

امشب نيست...

تنها كسي بود كه سكوت شبانه ام را مي شكست ,

دلم برايش تنگ مي شود ,

به فكر مي روم ,

به هيچ فكر مي كنم...

صدايي مي شنوم كه چون تلنگري مرا به خود مي آورد:

" جير جيرك ها فقط سه روز زنده مي مانند"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط سمانه غلامی  | 


بـــهار آغوشت که باشد

مرا از زمستان این روزگار چه باک!

که بوی بهار نارنج دستانت

مست می کند مرا ...




+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط سمانه غلامی  | 


چند روزی است که من

هنرم گلدوزی است

شاخه به شاخه این گلها را

با نخ و سوزن خود دوخته ام

همه گل های دشت

وصله خوردند به شب

تو به این حرمت شب

با کسی راز دلم را نشکاف

دل به عطر گل شب بو مسپار

دل به این خسته گل دوز ببند

به من و جاده و این روز ببند

به سبک سایه ای از دور ببند ...




این روزها سکوت شب های من یک ساله میشه ...

از دوستایی که همراه یک ساله من بودند، آمدند ، نظر دادند (یا ندادند) ، انتقاد کردند ، هم دل بودن ممنونم و برای همه شما بهترینها را ارزو دارم .


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط سمانه غلامی  | 


روی صحنه دو تا کبوتر جلد

حلقه و بوسه و کمی لبخند

قصه و قصه های تکراری

...

پشت صحنه گلی لگد خورده

نوگلی هاج و واج و سرخورده

حلقه هایی رها به روی زمین

شیشه و یک جهاز بشکسته

سیلی و گریه وکمی هق هق

....

بادهای همیشه پائیزی

برگ زرد از همیشه ها خسته

می دهد تن به خیسی باران

با دو چتر سیاه بشکسته

صبح فردا ! زن و تنی خسته

چمدان سیاه و یک ساعت

ساعتی که سالهاست خواب است...

صبح فردا چهار شهریور !

چادر سیاه یک مادر

دست در دست کودکی دختر

می شود راهی خیابان ها

چرخ این زندگی نمی چرخد

بوق ! بوق !

-خانم ! بیا بالا !

با خودش فکر می کند حالا

خود فروشی ؟

نه! نه! نمی شود ! هرگز !

....

صبح فردا چهار شهریور !

مادری از طناب می افتد

مادری به قعر تاریک از داستان خیال می افتد

کودک و گریه و عروسک هاش

باز یک اتفاق می افتد


 

پی نوشت: ...


+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 3:44 قبل از ظهر  توسط سمانه غلامی  | 



آتش می گیرد وجودم

چون ققنوسی پیر

بند بند دستانم

چون واژه هایی مبهم

در گیر سنگینی سکوتند

من صدای سکوت را می شنوم

صدایی که به بلندای سقف آسمان نیست

اما شنیده می شود

من باران می کارم

و هر قطره را به خوشه ای گندم می بخشم

تا شاید عطر نمناک اش برای لحظه ای بی تابم کند

آتش می گیرم چون ققنوسی پیر

و از خاکسترم جوان می شوم

تنها به یمن نگاه تو !


پی نوشت :

مدتهاست دل را به دریا زدم، مدت هاست تمرین سوختن می کنم و مدتهاست که می سوزم با اینکه در توانم نبود ...

اما دیگه تاب نمی ارم ...

تنها یه مشت برف می تونه مرهم قلب پر تپشم باشه دلتنگ زمستونم ... سوز ندیدنت را توی زمستون کمتر احساس می کنم ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 2:49 قبل از ظهر  توسط سمانه غلامی  |