تبليغاتX
سکوت شب
کسی در من ،مرا می لرزاند کسی به ابعاد تو !
 

آقا سلام

عاشقتان این سه شنبه هم

آمد به درب خانه و

حاجت گرفت و رفت ...

 

پی نوشت : وقتی دست بلند کردم به دعا خواستم برآورده کنی

همه چیز برعکس شد

سوختم

شکستم

سکوت کردم

گفتم شاید حکمت  ،شاید قسمت، شاید موهبت ،شاید....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط سمانه غلامی 

کوچک می شود میان ابرهای تردید

رنگ می بازد

و پشت می کند به قبله آفتاب گردان ها

دود کش کلبه آرام می گیرد،

پیش از آنکه بهار رسیده باشد

در دل خاکستری دارد نهان

چون آتشی که دل بسوزاند و بر زبان نیاید

پرده های شک کنار می رود

نا امیدی لانه می کند میان ثانیه ها

دست به دیوار می گیرد عشق

بر می خیزد ،

می افتد

بر می خیزد ،

می افتد ...

قصه ادامه دار نیست

تمام می شود میان ناتمام آرزو ها

زمزمه می کند کسی:

" فقط خیال می کنی که عاشق است،

اشتباه می کنی"




+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط سمانه غلامی 

فراموشی نعمت بزرگی است

اگــر عطر خاطره هـایت بگذارد

چقدر روی انگشتانم بلند شوم

تا از پس تنهایی هایی که هجوم آورده اند

و فاصله هایی که پیدا شدند

میان خوشی هایمان ،

ببینمت

حتی اگر دست پنهان سرنوشت نباشد

سخت است

میان خیل عظیمی که حجاب شده اند

پیدا کردن تویی که یادت

چون کاشتن نهالی است میان باغچه خاطرات

وقتی با خود غریبه ام

و پیدا نمی شوم در این آیینه های تو در تو

کجا بیابمت؟

مثل نقاشی که قلمویش خواب رفته

باران را با سر انگشتانم نقاشی میکنم

شاید در انتهای این شب بارانی

وقتی آفتاب، گیسوی دماوند پیر را نوازش کرد

صندوق زرد خیابان قاصدکی در دل داشته باشد باعطر دست های تو

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط سمانه غلامی 

 

امشب آیا ماه

در دل دریاچه ای افتاده است

که از دریچه چشمان تو بر من نمی تابد ؟

 

 

...سه ساله شد این سکوت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط سمانه غلامی 



نوشتن برای کسی که دستهاش تنها پناه دلتنگی هامه راحت نیست

تقدیم به تو که...

همیشه ایستاده ای پشت پنجره ی اتاقم

در ازدحام شاخه های گیلاس

با سایه ای فراخ

خیره نگاه می کنی

شب ظلمت را به آغوش می کشد

تو در انبوه گلهای نسترن می ایستی

وعطر تنت تمام اتاقم را پر می کند

می ترسم

از شب ،

از سرمای پشت پنجره ،

ازنفسی که سرد شده آنقدر که بخار نمی شود

از پنجره ای که باز نمی شود تا دستانت رابگیرم

می ترسم

قبل از سیاه شدن این کاغذ

تنت را میان بارانی که می بارد گم کنم

می خواهم بدانی

من

صد هزار بار سردتر از تو نفس خواهم کشید

اگر روزی پشت پنجره این اتاق نباشی



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط سمانه غلامی